نزدیک افطاربود . کتری را برداشتم تا آب جوش را توی قوری بریزم آ. با دیدم روح آقا مرتضی که به کابینت تکیه داد بود هل شدم آب جوش روی انگشت های پایم ریخت . با چشم های گرد ودهان باز نگاهی به روح و نگاهی به دربسته آپارتمان انداختم . ازکجا آمده بود ؟ . به طرف دستشویی دویدم و نصف تیوپ خمیردندان را روی انگشت هایم خالی کردم وبرگشتم . با اینکه روح را توی فیلم دیده بودم .اما نترسیدم . عصبانی گره ای به ابروانداختم و پرسیدم برای چی آمدی ؟. روح قا م سرش را پایین انداخت و جوابی نداد . خبر داشتم آقا مرتضی سال پیش مرده
آقا مرتضی بیست سال پیش آبدارچی اداره بود که من هم آنجا کارمی کردم . کاری کرد که قسم خوردم تا عمردارم از گناهش نمی گذرم . بعد از ازدواج با بچه دارشدن خانه را به اداره ترجیح دادم . با اینکه سال ها از آن زمان می گذشت گاهی که خاطراتم سری به اداره می زد . یاد آقا مرتضی که می افتادم از ناراحتی برایش آرزوی جهنم می کردم . یک ماه پیش یکی از همکاران سابق را توی خیابان دیدم . اوبود که بین حرف هایش گفت که آقا مرتضی مرده . از تجسم آقا مرتضی وسط آتش جهنم تمام صورتم لبخند شد .
حدس می زدم برای چی آمده اما امکان نداشت از گناهش بگذرم . تعجبم از این بود که بعد از یکسال چطوری و با اجازه کی از جهنم بیرون آمده وتازه آدرس مرا از کجا پیدا کرده بود .
فکرکردم نکند خیال باشد .روپوشم را پوشیدم وزیر اجاق را خاموش کردم وازخانه بیرون رفتم .یک ساعتی توی خیابان گشتم . تا دررا باز کردم با دیدن روح که به دیوارهال تکیه داده بود . عصبانی از خدا داد وبی داد راه انداختم که مگراین جهنم دروپیکر ندارد وچرا اجازه دادی روح آدمی مثل آقا مرتضی بیاید ومن را یاد خاطرات بد گذشته بیندازد .
هردعایی می دانستم برای دک کردن روح خواندم اما بی فایده بود و روح تا شب همانجا ماند . نصفه های شب تا از خواب پریدم ، یاد روح افتادم . از رختخواب بیرون آمدم . خانه مثل همیشه نیمه تاریک بود . روح را زانو بغل همانجا کنار دیوار نشسته دیدم .
روبرویش ایستادم .گفتم : بری آسمون وبیایی زمین نمی بخشمت وقتی زنده بودی ونفس می کشیدی فکرامروزرا می کردی که برای رفتارت باید جواب پس بدهی . رفتم توی رختخواب صبح روح همان جای دیشب نشسته بود .
روز دوم ظهورروح بود. کم کم بودنش برایم عادت شد و کمتر از دیدنش عصبانی می شدم . گاهی هم دلم برایش می سوخت .
داشتم سبزی پاک می کردم روح آقا مرتضی سر به زیر، آمد کنارم نشست . سرم را پایین انداختم ویعنی ندیدمت ومشغول پاک کردن شدم .
انگار دیروزبود . زودتراز همیشه به اداره رفتم می دانستم آقا مرتضی برای نظافت صبح زود می آید درزدم ، دررا باز کرد . سلام دادم وداخل شدم دو قدم برنداشته بودم که به پشت کشیده شدم . برگشتم دیدم آقا مرتضی ازپشت لباسم را می کشد . فهمیدم چه قصد ی دارد با کیف کوبیدم به سروصورت واز اداره بیرون پریدم . بدنم می لرزید وحال بدی داشتم اما خجالت کشیدم ماجرا را برای کسی تعریف کنم اگر دهان به دهان توی اداره می پیچید ابرویم می رفت. برای همین سکوت کردم و آن روزرا تلفنی مرخصی گرفتم .تنها خدا ومن آقا مرتضی از ماجرا خبر داشتیم . اما از آن روز قا مدائم نگران پشت سرم هستم هرچند قدم که برمی دارم برمی گردم ببینم مردی پشت سرم هست وچقدر با من فاصله دارد . همسرم وبچه ها از این کار م ناراحت می شوند . خبرندارند در گذشته چه اتفاقی برای افتاده . از یاد آوری خاطرات گذشته که تلاش می کردم فراموش کنم . آهی کش دار کشیدم وقتوی دلم به خدا گفتم اگر تو دوست داری آقا مرتضی را ببخشم این کار را می کنم . اما اگر گذاشتی به اختیار خودم امکان ندارد . سرم را بلند کردم روح آقا مرتضی را ندید .
اشرف چیره دست
آقا مرتضی بیست سال پیش آبدارچی اداره بود که من هم آنجا کارمی کردم . کاری کرد که قسم خوردم تا عمردارم از گناهش نمی گذرم . بعد از ازدواج با بچه دارشدن خانه را به اداره ترجیح دادم . با اینکه سال ها از آن زمان می گذشت گاهی که خاطراتم سری به اداره می زد . یاد آقا مرتضی که می افتادم از ناراحتی برایش آرزوی جهنم می کردم . یک ماه پیش یکی از همکاران سابق را توی خیابان دیدم . اوبود که بین حرف هایش گفت که آقا مرتضی مرده . از تجسم آقا مرتضی وسط آتش جهنم تمام صورتم لبخند شد .
حدس می زدم برای چی آمده اما امکان نداشت از گناهش بگذرم . تعجبم از این بود که بعد از یکسال چطوری و با اجازه کی از جهنم بیرون آمده وتازه آدرس مرا از کجا پیدا کرده بود .
فکرکردم نکند خیال باشد .روپوشم را پوشیدم وزیر اجاق را خاموش کردم وازخانه بیرون رفتم .یک ساعتی توی خیابان گشتم . تا دررا باز کردم با دیدن روح که به دیوارهال تکیه داده بود . عصبانی از خدا داد وبی داد راه انداختم که مگراین جهنم دروپیکر ندارد وچرا اجازه دادی روح آدمی مثل آقا مرتضی بیاید ومن را یاد خاطرات بد گذشته بیندازد .
هردعایی می دانستم برای دک کردن روح خواندم اما بی فایده بود و روح تا شب همانجا ماند . نصفه های شب تا از خواب پریدم ، یاد روح افتادم . از رختخواب بیرون آمدم . خانه مثل همیشه نیمه تاریک بود . روح را زانو بغل همانجا کنار دیوار نشسته دیدم .
روبرویش ایستادم .گفتم : بری آسمون وبیایی زمین نمی بخشمت وقتی زنده بودی ونفس می کشیدی فکرامروزرا می کردی که برای رفتارت باید جواب پس بدهی . رفتم توی رختخواب صبح روح همان جای دیشب نشسته بود .
روز دوم ظهورروح بود. کم کم بودنش برایم عادت شد و کمتر از دیدنش عصبانی می شدم . گاهی هم دلم برایش می سوخت .
داشتم سبزی پاک می کردم روح آقا مرتضی سر به زیر، آمد کنارم نشست . سرم را پایین انداختم ویعنی ندیدمت ومشغول پاک کردن شدم .
انگار دیروزبود . زودتراز همیشه به اداره رفتم می دانستم آقا مرتضی برای نظافت صبح زود می آید درزدم ، دررا باز کرد . سلام دادم وداخل شدم دو قدم برنداشته بودم که به پشت کشیده شدم . برگشتم دیدم آقا مرتضی ازپشت لباسم را می کشد . فهمیدم چه قصد ی دارد با کیف کوبیدم به سروصورت واز اداره بیرون پریدم . بدنم می لرزید وحال بدی داشتم اما خجالت کشیدم ماجرا را برای کسی تعریف کنم اگر دهان به دهان توی اداره می پیچید ابرویم می رفت. برای همین سکوت کردم و آن روزرا تلفنی مرخصی گرفتم .تنها خدا ومن آقا مرتضی از ماجرا خبر داشتیم . اما از آن روز قا مدائم نگران پشت سرم هستم هرچند قدم که برمی دارم برمی گردم ببینم مردی پشت سرم هست وچقدر با من فاصله دارد . همسرم وبچه ها از این کار م ناراحت می شوند . خبرندارند در گذشته چه اتفاقی برای افتاده . از یاد آوری خاطرات گذشته که تلاش می کردم فراموش کنم . آهی کش دار کشیدم وقتوی دلم به خدا گفتم اگر تو دوست داری آقا مرتضی را ببخشم این کار را می کنم . اما اگر گذاشتی به اختیار خودم امکان ندارد . سرم را بلند کردم روح آقا مرتضی را ندید .
اشرف چیره دست

۱ نظر:
به به چه داستانی.
ارسال یک نظر