
بخار با پیچ و تاب بالای فنجان محو شد. چشمم تفاله باریک و بلند را دنبال کرد که صاف روی چای ایستاده است . لبخندی گوشه لبم نشست .
یاد حرف مامان افتادم که می گفت : قدیم ها که تلفن نبود هر وقت تفاله توی چای می دیدند می گفتند مهمان می آید .
فکر کردم کاش داستان تفاله راست باشد و مامان بیاید .
بدون تلفن توی خانه جدید، مخصوصا وقتی بچه ها مدرسه بودند . انگارتوی سیاه چال زندگی می کنم .
با صدای زنگ از جا می پرم ! کیه ؟
ازآن طرف ایفن : منم مامان .
یاد حرف مامان افتادم که می گفت : قدیم ها که تلفن نبود هر وقت تفاله توی چای می دیدند می گفتند مهمان می آید .
فکر کردم کاش داستان تفاله راست باشد و مامان بیاید .
بدون تلفن توی خانه جدید، مخصوصا وقتی بچه ها مدرسه بودند . انگارتوی سیاه چال زندگی می کنم .
با صدای زنگ از جا می پرم ! کیه ؟
ازآن طرف ایفن : منم مامان .
اشرف نقاش چیره دست
