عروج
با چشمان عسلی ات که به خاکستری می زد از پشت پنجره به باران و شکوفه درختانی که خودت در حیاط کاشته بود نگاه کردی . نگاهت با همیشه فرق داشت. اما نفهمیدم چرا ؟. لرزیدی صورت رنگ پریده ات بی رنگ تر شد . انگارغریبه ای دیده باشی خودت را جمع کردی و نفس بلندی مثل آه کشیدی و چشم ها ی خسته ازبیماری راروی هم گذاشتی تا بروی .
ستون فقراتم تیرکشید و فهمیدم غریبه کیست .
شانه های نحیفت را گرفتم وتکان دادم والتماست کردم به خدایی که دوستش داری قسمت دادم .وگفتم :مامان خواهش می کنم نمیر. مگر خودت نگفته بودی مادرها نمی میرند . چرا قولت را فراموش کردی وتسلیم شدی ؟.
با چشم های مهربان وبی رمقت نگاهم کردی ولب هایت را به هم فشردی وبه غریبه گفتی : نمی آیم .
خوشحال در آغوشت گرفتم به صورتت بوسه زدم . اما غریبه بازدرگوش ات چه گفت که لبخندی شیرین روی لب هایت نشست وچشم هایت را برای رفتن روی هم گذاشتی .
خودم را به درودیوار کوبیدم وفریاد زدم . یادت می آید می گفتی وقتی آدم از زندگی خسته شود می رود . تا امروز نشنید م ازسختی های دنیا شکایت کرده باشی . چرا راضی به رفتن شدی ؟ .
لرزیدی و رنگ پرید ه صورتت را بگرداندی گفتی : نمی آیم یم . سکوت براتاق حاکم شد .
حتم دارم قلب مهربانت برای التماس هایم رضایت به رفتن نداد .
غرش بادپنجره را لرزاند ، دانه های درشت باران خودشان را به شیشه می کوبیدند .
گونه های فرورفته ات به حال عادی برگشت و بینی باریک زیبایت تیزترشد و پوست خسته ودرهم ات بازشد . سبک مثل پرنده ، انگار حس پرواز در وجودت رخنه کرد بود ، آرام بدون درد به پهنای صورت لبخند زدی وچشم هایت را بستی .
یادت می آید می گفتی وقتی کوچک بودی گل های یاس سفید را ریسه می کردی وروی سرت می گذاشتی و می گفتی حالا فرشته شدم . حتم دارم تاجی از گل یاس سفید برسرت گذاشتند وشنل سفیدی روی دوشت انداختند . ودر گوشت زمزمه عششق سرودند که رضایت به رفتن دادی . وتوبه راستی فرشته بودی . خداوند مهربانی را در قلبت انباشته بود تا به آسانی تقدیم اطرافیانت کنی . اما اگر قرار باشد همه فرشته بروند . چه برسر دنیا می آید .
باز فریاد زدم وبه سرم کوبیدم والتماس ات کردم نرو. اما تو چشم هایت را برای همیشه بسته بودی وقلب مهربان ومملو از عشق ات دیگر ضربان نداشت . تلخی مرگ را هم به هیچ گرفتی ورفتی .
تسلیم این مبارزه شدم . و بوسه ای به دست نحیف وبیجانت زدم . دست هایی که درآغوشم می گرفتند و نوازشم می کردند .
باران آرام گرفت . آسمان آبی و پر از آفتاب شد . باد تندی وزید تا زمین برای در آغوش کشیدنت خشک شود . تا من از حسادت به عرش راحت تر خاک برسر کنم .
اشرف چیره دست
با چشمان عسلی ات که به خاکستری می زد از پشت پنجره به باران و شکوفه درختانی که خودت در حیاط کاشته بود نگاه کردی . نگاهت با همیشه فرق داشت. اما نفهمیدم چرا ؟. لرزیدی صورت رنگ پریده ات بی رنگ تر شد . انگارغریبه ای دیده باشی خودت را جمع کردی و نفس بلندی مثل آه کشیدی و چشم ها ی خسته ازبیماری راروی هم گذاشتی تا بروی .
ستون فقراتم تیرکشید و فهمیدم غریبه کیست .
شانه های نحیفت را گرفتم وتکان دادم والتماست کردم به خدایی که دوستش داری قسمت دادم .وگفتم :مامان خواهش می کنم نمیر. مگر خودت نگفته بودی مادرها نمی میرند . چرا قولت را فراموش کردی وتسلیم شدی ؟.
با چشم های مهربان وبی رمقت نگاهم کردی ولب هایت را به هم فشردی وبه غریبه گفتی : نمی آیم .
خوشحال در آغوشت گرفتم به صورتت بوسه زدم . اما غریبه بازدرگوش ات چه گفت که لبخندی شیرین روی لب هایت نشست وچشم هایت را برای رفتن روی هم گذاشتی .
خودم را به درودیوار کوبیدم وفریاد زدم . یادت می آید می گفتی وقتی آدم از زندگی خسته شود می رود . تا امروز نشنید م ازسختی های دنیا شکایت کرده باشی . چرا راضی به رفتن شدی ؟ .
لرزیدی و رنگ پرید ه صورتت را بگرداندی گفتی : نمی آیم یم . سکوت براتاق حاکم شد .
حتم دارم قلب مهربانت برای التماس هایم رضایت به رفتن نداد .
غرش بادپنجره را لرزاند ، دانه های درشت باران خودشان را به شیشه می کوبیدند .
گونه های فرورفته ات به حال عادی برگشت و بینی باریک زیبایت تیزترشد و پوست خسته ودرهم ات بازشد . سبک مثل پرنده ، انگار حس پرواز در وجودت رخنه کرد بود ، آرام بدون درد به پهنای صورت لبخند زدی وچشم هایت را بستی .
یادت می آید می گفتی وقتی کوچک بودی گل های یاس سفید را ریسه می کردی وروی سرت می گذاشتی و می گفتی حالا فرشته شدم . حتم دارم تاجی از گل یاس سفید برسرت گذاشتند وشنل سفیدی روی دوشت انداختند . ودر گوشت زمزمه عششق سرودند که رضایت به رفتن دادی . وتوبه راستی فرشته بودی . خداوند مهربانی را در قلبت انباشته بود تا به آسانی تقدیم اطرافیانت کنی . اما اگر قرار باشد همه فرشته بروند . چه برسر دنیا می آید .
باز فریاد زدم وبه سرم کوبیدم والتماس ات کردم نرو. اما تو چشم هایت را برای همیشه بسته بودی وقلب مهربان ومملو از عشق ات دیگر ضربان نداشت . تلخی مرگ را هم به هیچ گرفتی ورفتی .
تسلیم این مبارزه شدم . و بوسه ای به دست نحیف وبیجانت زدم . دست هایی که درآغوشم می گرفتند و نوازشم می کردند .
باران آرام گرفت . آسمان آبی و پر از آفتاب شد . باد تندی وزید تا زمین برای در آغوش کشیدنت خشک شود . تا من از حسادت به عرش راحت تر خاک برسر کنم .
اشرف چیره دست
