نوبت پیرزن که رسید اسکناس های مچاله و خاکی را به طرف آقا مرتضی گرفت و آرام که کسی نشنود گفت : صد تومانش کم است یکشنبه می آورم .
آقا مرتضی با صدای بلند که تا ته صف بشنوند . " می توانی دوتا ببری خیریه که باز نکردم . پنجشنبه است و سرم شلوغ ، حوصله یک و به دو هم ندارم ".
لب های پیرزن کبود شد وچادررا بیشترروی صورت کشید و گفت . تا یکشنبه کم می آید . پیر هستیم باید شیر بخوریم .
دو نفراز توی صف هم صدا، " مادر اذیت نکن دوتا بگیر برو هوا سرده ".
زن جوانی از صف بیرون آمد هفتصد و پنجاه تومان را جلوی مغازه دار گذاشت به پیرزن اشاره کرد که شیرها را بردارد . از مغازه بیرون رفت .
پیرزن خودش را به زن رساند . " شرمنده خودت نتوانستی بگیری پیرمرد خیلی مریضه ". پول ها را کف دست زن گذاشت . " بقیه اش را یکشنبه می آورم خیرببینی " .
نگاه مات زن ماند روی اسکناس های خاکی کف دستش که نشان می داد از قلک درآمده .
اشرف نقاش چیره دست
اشتراک در:
پستها (Atom)
