چای


بخار با پیچ و تاب بالای فنجان محو شد. چشمم تفاله باریک و بلند را دنبال کرد که صاف روی چای ایستاده است . لبخندی گوشه لبم نشست .
یاد حرف مامان افتادم که می گفت : قدیم ها که تلفن نبود هر وقت تفاله توی چای می دیدند می گفتند مهمان می آید .
فکر کردم کاش داستان تفاله راست باشد و مامان بیاید .
بدون تلفن توی خانه جدید، مخصوصا وقتی بچه ها مدرسه بودند . انگارتوی سیاه چال زندگی می کنم .
با صدای زنگ از جا می پرم ! کیه ؟
ازآن طرف ایفن : منم مامان .




اشرف نقاش چیره دست

۳ نظر:

جنگجو گفت...

اول از همه شروع وبلاگنویسی و اولین پستت رو تبریک می گم
و بعد می رسیم به داستان.هر چند که از داستان کوتاه و داستانک دل خوشی ندارم ولی داستان بسیار زیبایی نوشته بودید که در چند جمله کوتاه احساسات کاملی را به مخاطب تزریق کردید و این هنر داستان کوتاهه. بازم بهت تبریک می گم

مژگان گفت...

درودبرخواهرگراميم

ضمن عرض تبريك براي اين شروع زيباو پراحساس بعدازخواندن"چاي"اولين چيزي كه به ذهنم رسيداين بودكه "چقدردلم براش تنگ شده"
باسپاس وآرزوي بهترين ها
مژگان

ناشناس گفت...

چه کسی می داند
شاید مهمان، روح سرگردانی باشد
که به مهمانی دوست آمده است
و حضورش را آرام با پیچ و تابی از بخار و ردپایی از تفاله به نمایش می گذارد .
با سپاس
عالی بود
S_nch